شهد شوکران 2

بسم رب الشهداء

"آرمانخواهی انسان مستلزم صبر بر رنجهاست.

پس برادر خوبم! برای جانبازی در راه آرمانها یاد بگیر

که در این سیاره رنج, صبورترین انسانها باشی."

شهید آوینی

 

سلام آقا منوچهر, "عند ربهم یرزقون" خوش میگذره؟ معلومه که خوش میگذره. دعا کن نصیب ما هم بشه.

یه عذرخواهی بهت بدهکارم. مدتهاست که قراره درباره تو بنویسم, اما هنوز شهد شوکران 2 نوشته نشده. فکر نکن تلاش نکردم و بی خیالی طی کردم؛ اصلا. بارها کتاب و دفترچه یادداشتم رو گذاشتم جلو روم و سعی کردم خلاصه گویا و کاملی از زندگی تو بنویسم. اما اینقدر حرف زیاده که نمیشه خلاصه کردش. حداقل نصف کتاب "اینک شوکران" رو باید نوشت تا حق مطلب ادا بشه. یادداشتها هم که جای خود داره.

یادداشتها رو روزی نوشتم که خانمت اومده بود خوابگاهمون. نمیدونی چقدر دلم میخواست ببینمش. انگار یه آشنای قدیمی رو قرار بود ببینم. چکار کردی که این زن هنوزم اینقدر دوستت داره؟! به نظر من یکی از خوشبخت ترین زنهای دنیا خانم خودته. از اینکه با مردی مثل تو زندگی کرد و از بودن در کنار تو به چنان رشد روحی رسید که بتونه جلوی امامش بایسته و باهاش صحبت کنه. خیلی حرفها زد و اشک ریخت و بچه های خوابگاه هم باهاش اشک ریختن. اگه همه ماجرای محبت بین شما رو از همون اول بخونن متوجه علت بی تابیهاش میشن.

 موقع رفتنش تا دم در بدرقش کردم اما روم نشد صداش کنم و بهش بگم بهت سلام برسونه. میگفت خیلی بهشون سر میزنی.

 

خانمت ازدردهای تو در سالهای جنگ و بعد از اون تا سال 79 گفت که ناله ای همراهش نبود. حتی وقتی سوزن آمپول رو تو غضروف کتفت فرو میکردن و از صداش دل خانم مدق میلرزید. دکتر تعجب کرد که حتی ناله هم نکردی. پرسید دردت نیومد؟ تو گفتی: "چرا, فقط اقرار نمیخواستید, عین اتاق شکنجه بود."

 تا اینجا تو کتاب نوشته شده. اما خانمت حرفهای دیگه ای رو هم بهمون گفت. اینکه گفتی:  مدتها بود که با خدا حرف نزده بودم. در حین کار شما با خدا حرف می زدم و حرفهایی رو که وقت نکرده بودم بگم رو میگفتم. هر وقت درد میگرفت میگفتم خدایا این الان درد داشت. دردش رو بهت میفروشم ,مجانی نمیدما!

اصلا چرا خودم دارم حرف میزنم؟! از زبون خانمت بگم بیشتر به دل میشینه.(اگه کم و کاستی توی نوشته هست به بزرگواری خودت ببخش):

***

" در تمام اون معالجات که خیلی فجیع بود, من حتی یک ناله از منوچهر نشنیدم.... میگفت دکتر کارت رو بکن؛ من از خدا خیلی سخت تر از این خواستم شهادت رو.

طی 9 سال از نوک پاش شروع شد تا کتفها همیشه سوزن سوزن می شد. پاش رو روی فرش می کشید که اونقدر فشار نیاد بهش.

من هرگز سفیدی چشم منوچهر رو ندیدم. از بس که حسرت خواب داشت و نمی تونست بخوابه.

هرگز تو دوران مریضی منوچهرناامید نبودم. همیشه فکر میکردم که لطف خدا شامل حال من میشه.

دو ماه قبل از شهادتش رفته بودیم دکتر. بهترین متخصصها جمع شده بودن. یکی از دکترها  بی ملاحظه برگشت و گفت: تا دو هفته دیگه دووم نمیاره. من گریه م گرفت. توی راه که داشتیم برمی گشتیم من همینجور اشک میریختم وحال خودم رونمیدونستم. منوچهر گفت: من گفتم این موانع رو کی داره از جلوی تو برمیداره؟! اونجا هم اونا که حرف میزدن من به تو نگاه میکردم. نگران تو بودم. نباید صبرت رو از دست بدی. باید تحمل کنی.

دیگه احساس میکردم انرژیم برای تحمل سختی ته کشیده و از خدا طلب کمک میکردم.

زنگ زدن. یه آقایی دم در بود. اومد تو خونه. دستش رو گذاشته بود روی سر منوچهر و توی گوشش یک چیزایی می گفت که هیچوقت هم نگفت که چی بود. بعد اومد طرف من و بهم گفت: "ببین چه میگم. این کارها را مو به مو انجام میدی. چهل شب عاشورا بخون. {دست راستش رو با انگشت اشاره به علامت تایید بالا آورد } با صد لعن و صد سلام. اول با دو رکعت نماز حاجت شروع کن. بین دعا هم حرف نزن."

 زانوهام حس نداشت. توی دلم فقط امام زمان رو صدا میزدم. خواست بره, دویدم دنبالش و پرسیدم از کجا اومدید؟ گفت: "از همونجایی که آقای مدق اونجاست...." میلرزیدم. نمیتونستم روی پاهام بایستم. هی توی دلم اسم حضرت مهدی(عج) رو تکرار میکردم. ... پرسیدم شما کی هستید؟ گفت: هر چی به دلت میفته همون درسته. و رفت. از پنجره کوچه رو نگاه کردیم . یه خانم همراهش از خونه اومد بیرون. به منوچهر گفتم اون خانوم توی خونه نبود. گفت: چطور ندیدی؟ تمام مدت کنار من نشسته بود.  گریه ش گرفت. چفیه رو روی صورتش کشید. زار میزد.

رفت روی پشت بوم که خلوت کنه. منم رفتم. دیدم داره حرف میزنه. میگه یا زهرا(س) من کی ازت شفا خواستم؟ من خودم خواستم تمام سلامتیم رو تقدیم خدا کنم؛ حالا بخوام پسش بگیرم؟ اگه بدونم شفاعتم میکنید نمیخوام یک ثانیه دیگه بمونم....

اعتراض کردم.

 گفت: حلقه رو بده به من.

گفتم: حلقه مال منه. به من دادی. حالا پسش بدم؟

گفت: خب, حالا منم تمام سلامتیم رو به خدا تقدیم کردم حالا بگم چی؟ بگم اون موقع گرم بودم حالا پسش بده؟

اگه چیزی رو که من امروز دیدم میدیدی, تو هم نمیخواستی بمونی.

چهل زیارت عاشورا رو خوندم . اما به سفارش اون شفاش رو از خدا نخواستم. چهلمین شب که تموم شد فردا نه پس فرداش شهید شد.

منوچهر با خدا معامله کرد. حاضر نشد مفت ببازه. حتی ناله هاش رو. میگفت: این دردها عشق بازی است با خدا.

.

.

.

می آید پیشمان.

گاهی مثل یک نسیم از کنار صورتم رد میشود. بوی تنش می پیچد توی خانه. بچه ها هم حس میکنند. سلام می کند و می شنویم. می دانم آن جا هم خوش نمی گذراند. او آن جا تنهاست و من این جا. تا منوچهر بود, ته غم را ندیده بودم. حالا شادی را نمی فهمم.

این همه چیز توی این دنیا اختراع شده, اما هیچ اکسیری برای دلتنگی نیست. "

مرداد 1386

/ 2 نظر / 8 بازدید
213

سلام علیکم و رحمت الله می بینم یکی پس از دیگری داری از دست نوشته هات پرده برداری می کنی!