سرود دل

شهد شوکران 2
نویسنده : پرستو - - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ،۱۳٩٠
 

بسم رب الشهداء

"آرمانخواهی انسان مستلزم صبر بر رنجهاست.

پس برادر خوبم! برای جانبازی در راه آرمانها یاد بگیر

که در این سیاره رنج, صبورترین انسانها باشی."

شهید آوینی

 

سلام آقا منوچهر, "عند ربهم یرزقون" خوش میگذره؟ معلومه که خوش میگذره. دعا کن نصیب ما هم بشه.

یه عذرخواهی بهت بدهکارم. مدتهاست که قراره درباره تو بنویسم, اما هنوز شهد شوکران 2 نوشته نشده. فکر نکن تلاش نکردم و بی خیالی طی کردم؛ اصلا. بارها کتاب و دفترچه یادداشتم رو گذاشتم جلو روم و سعی کردم خلاصه گویا و کاملی از زندگی تو بنویسم. اما اینقدر حرف زیاده که نمیشه خلاصه کردش. حداقل نصف کتاب "اینک شوکران" رو باید نوشت تا حق مطلب ادا بشه. یادداشتها هم که جای خود داره.

یادداشتها رو روزی نوشتم که خانمت اومده بود خوابگاهمون. نمیدونی چقدر دلم میخواست ببینمش. انگار یه آشنای قدیمی رو قرار بود ببینم. چکار کردی که این زن هنوزم اینقدر دوستت داره؟! به نظر من یکی از خوشبخت ترین زنهای دنیا خانم خودته. از اینکه با مردی مثل تو زندگی کرد و از بودن در کنار تو به چنان رشد روحی رسید که بتونه جلوی امامش بایسته و باهاش صحبت کنه. خیلی حرفها زد و اشک ریخت و بچه های خوابگاه هم باهاش اشک ریختن. اگه همه ماجرای محبت بین شما رو از همون اول بخونن متوجه علت بی تابیهاش میشن.

 موقع رفتنش تا دم در بدرقش کردم اما روم نشد صداش کنم و بهش بگم بهت سلام برسونه. میگفت خیلی بهشون سر میزنی.

 

خانمت ازدردهای تو در سالهای جنگ و بعد از اون تا سال 79 گفت که ناله ای همراهش نبود. حتی وقتی سوزن آمپول رو تو غضروف کتفت فرو میکردن و از صداش دل خانم مدق میلرزید. دکتر تعجب کرد که حتی ناله هم نکردی. پرسید دردت نیومد؟ تو گفتی: "چرا, فقط اقرار نمیخواستید, عین اتاق شکنجه بود."

 تا اینجا تو کتاب نوشته شده. اما خانمت حرفهای دیگه ای رو هم بهمون گفت. اینکه گفتی:  مدتها بود که با خدا حرف نزده بودم. در حین کار شما با خدا حرف می زدم و حرفهایی رو که وقت نکرده بودم بگم رو میگفتم. هر وقت درد میگرفت میگفتم خدایا این الان درد داشت. دردش رو بهت میفروشم ,مجانی نمیدما!

اصلا چرا خودم دارم حرف میزنم؟! از زبون خانمت بگم بیشتر به دل میشینه.(اگه کم و کاستی توی نوشته هست به بزرگواری خودت ببخش):

***

" در تمام اون معالجات که خیلی فجیع بود, من حتی یک ناله از منوچهر نشنیدم.... میگفت دکتر کارت رو بکن؛ من از خدا خیلی سخت تر از این خواستم شهادت رو.

طی 9 سال از نوک پاش شروع شد تا کتفها همیشه سوزن سوزن می شد. پاش رو روی فرش می کشید که اونقدر فشار نیاد بهش.

من هرگز سفیدی چشم منوچهر رو ندیدم. از بس که حسرت خواب داشت و نمی تونست بخوابه.

هرگز تو دوران مریضی منوچهرناامید نبودم. همیشه فکر میکردم که لطف خدا شامل حال من میشه.

دو ماه قبل از شهادتش رفته بودیم دکتر. بهترین متخصصها جمع شده بودن. یکی از دکترها  بی ملاحظه برگشت و گفت: تا دو هفته دیگه دووم نمیاره. من گریه م گرفت. توی راه که داشتیم برمی گشتیم من همینجور اشک میریختم وحال خودم رونمیدونستم. منوچهر گفت: من گفتم این موانع رو کی داره از جلوی تو برمیداره؟! اونجا هم اونا که حرف میزدن من به تو نگاه میکردم. نگران تو بودم. نباید صبرت رو از دست بدی. باید تحمل کنی.

دیگه احساس میکردم انرژیم برای تحمل سختی ته کشیده و از خدا طلب کمک میکردم.

زنگ زدن. یه آقایی دم در بود. اومد تو خونه. دستش رو گذاشته بود روی سر منوچهر و توی گوشش یک چیزایی می گفت که هیچوقت هم نگفت که چی بود. بعد اومد طرف من و بهم گفت: "ببین چه میگم. این کارها را مو به مو انجام میدی. چهل شب عاشورا بخون. {دست راستش رو با انگشت اشاره به علامت تایید بالا آورد } با صد لعن و صد سلام. اول با دو رکعت نماز حاجت شروع کن. بین دعا هم حرف نزن."

 زانوهام حس نداشت. توی دلم فقط امام زمان رو صدا میزدم. خواست بره, دویدم دنبالش و پرسیدم از کجا اومدید؟ گفت: "از همونجایی که آقای مدق اونجاست...." میلرزیدم. نمیتونستم روی پاهام بایستم. هی توی دلم اسم حضرت مهدی(عج) رو تکرار میکردم. ... پرسیدم شما کی هستید؟ گفت: هر چی به دلت میفته همون درسته. و رفت. از پنجره کوچه رو نگاه کردیم . یه خانم همراهش از خونه اومد بیرون. به منوچهر گفتم اون خانوم توی خونه نبود. گفت: چطور ندیدی؟ تمام مدت کنار من نشسته بود.  گریه ش گرفت. چفیه رو روی صورتش کشید. زار میزد.

رفت روی پشت بوم که خلوت کنه. منم رفتم. دیدم داره حرف میزنه. میگه یا زهرا(س) من کی ازت شفا خواستم؟ من خودم خواستم تمام سلامتیم رو تقدیم خدا کنم؛ حالا بخوام پسش بگیرم؟ اگه بدونم شفاعتم میکنید نمیخوام یک ثانیه دیگه بمونم....

اعتراض کردم.

 گفت: حلقه رو بده به من.

گفتم: حلقه مال منه. به من دادی. حالا پسش بدم؟

گفت: خب, حالا منم تمام سلامتیم رو به خدا تقدیم کردم حالا بگم چی؟ بگم اون موقع گرم بودم حالا پسش بده؟

اگه چیزی رو که من امروز دیدم میدیدی, تو هم نمیخواستی بمونی.

چهل زیارت عاشورا رو خوندم . اما به سفارش اون شفاش رو از خدا نخواستم. چهلمین شب که تموم شد فردا نه پس فرداش شهید شد.

منوچهر با خدا معامله کرد. حاضر نشد مفت ببازه. حتی ناله هاش رو. میگفت: این دردها عشق بازی است با خدا.

.

.

.

می آید پیشمان.

گاهی مثل یک نسیم از کنار صورتم رد میشود. بوی تنش می پیچد توی خانه. بچه ها هم حس میکنند. سلام می کند و می شنویم. می دانم آن جا هم خوش نمی گذراند. او آن جا تنهاست و من این جا. تا منوچهر بود, ته غم را ندیده بودم. حالا شادی را نمی فهمم.

این همه چیز توی این دنیا اختراع شده, اما هیچ اکسیری برای دلتنگی نیست. "

مرداد 1386


 
comment نظرات ()
 
محبت بی دلیل!
نویسنده : پرستو - - ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ مهر ،۱۳٩٠
 

به نام خدای مهربان

این روزها دارم با چیزهای عجیب و جدیدی از آنچه در دنیامون وجود داره و من تا این حد لمسش نکرده بودم آشنا میشم!

جدیدا به جرم محبت کردن به یکی از دوستانم مورد سرزنش مستقیم و غیرمستقیم بعضی از اطرافیان و حتی خود اون فرد قرار گرفتم که می گفت من دلیل "محبت بی دلیل" (!) تو رو نمیدونم!

راستش منم چون دلیل قابل عرضی نداشتم نتونستم توی این دادگاهی که برام ترتیب داده بودن خودم رو تبرئه کنم و الان مجرم شناخته شدم.ناراحت

 البته نه اینکه دلیل نداشته باشم. خب این دوستم خوبیای زیادی داره ولی من به خاطر خود اون دوستم بهش محبت میکردم و اگر هر کدوم از اون خوبیا رو هم ازش کم میکردم بازم ارزشش در نظرم کم نمیشد.

اگر همین قدر که برای محبت کردن دنبال دلیل هستیم برای نفرت داشتن دنبال دلیل بودیم دنیا خیلی قشنگ تر از اینی میشد که الان هست.  

تو این فضایی که من الان درش هستم متاسفانه گفتمان غالب گفتمان آدماییه که محبت رو به تمسخر میگیرن و فکر میکنن که این چیزا سادگیه! و حرفهای  همین آدمای "محبت نشناس" روی بقیه هم تاثیر گذاشته. 

مطلب جالب دیگه ای که باهاش برخوردم  وجود یه خصلت بسیار ناپسند توی خیلی از آدما - از جمله آدمای فوق الذکر- هست که تو این برهه زمانی باهاشون سروکار دارم ... حسادت!

این حسادت بد پدیده ایه! که زیاد هم شده متاسفانه. آخه چه عیبی داره که من به یکی محبت کنم؟ لازمه از کسی اجازه بگیرم؟ درسته محبتم به اون بیشتره ولی محبتم به اونا که کم نشده.

محبت کار دله و دل راه خودش رو میره و به زور نمیشه راه دل رو به سمتی که دیگران میخوان کج کرد.

خلاصه دردسری داریم با این دو پدیده عجیب و غریب!

خدایا! خودت بهمون رحم کن و کمک کن که تا دیر نشده و کار دست خودمون ندادیم این رذائل اخلاقی رو از خودمون دور کنیم.

به حق امام حاضر و ناظر - مهدی موعود (عج).


 
comment نظرات ()
 
شهد شوکران (1)
نویسنده : پرستو - - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ،۱۳٩٠
 

رب اشرح لی صدری....

به یاد آنها که زهر شوکران را – از دست دوست- چون شهدی گوارا سر کشیدند.

 

همیشه غزلهای حافظ را میخوانیم. از خواندنش لذت میبریم. اما نمیدانم چند در صد از ما هشدارهای او را جدی میگیریم.

" نازپرود تنعم نبرد راه به دوست... عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد"

رندان بلاکش....

بلا...

شهید آوینی هم به همین حقیقت رسیده:

"در حیات در احتجاب صدف عشق است و آن را جز در اقیانوس بلا نمیتوان یافت. در ژرفنای اقیانوس بلا.... و عاشقان غواصان این بحرند و اگر مجنون نباشند چگونه به دریا زنند؟..."

دُر حیات... اقیانوس بلا.... مجنون...

مجنون یعنی عاشق... تا عاشق نباشی نیروی کافی برای غوطه ور شدن در اقیانوس بلا در تو نیست. غرق میشوی. انتهای این راه مشاهده روی محبوب است. کسی که عاشق نباشد که این همه راه را نمیرود!

 

خیلی سخت است.

"در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا ... سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت"

تازه بعد از خواندن رنجهایی که امثال شهید مدق به جرم عاشقی متحمل شده اند , آدم میفهمد که حافظ چه میگفت. شوخی بردار نیست.

" راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست... آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست" ...

معامله سختیست.

اما آنچه در ازای خونبها به عاشق داده میشود خود محبوب است...

"گفتم خراج مصر طلب میکند لبت... گفتا در این معامله کمتر زیان کنند"

حالا نمیدانم بعد از این حرفها باز هم امثال من جرآت میکنند عشق محبوب را طلب کنند؟؟؟

این معشوق دوست دارد در دل تو تک باشد.

تا رقیبی در دل داشته باشد پا به آنجا نمیگذارد. اگر رقیبی ببیند سخت آزرده میشود. یا قهر میکند یا اگر دوستت داشته باشد آن رقیب را از صحنه زندگی تو بیرون میکند...

دل ما را با این همه معبود چه به دعوت نمودن چنان معشوقی؟ خیلی سخت است اندازه نگهداشتن در محبتهای زمینی.

اما کسانی بوده و هستند که در این بحر عمیق ُدر حیات را یافتند.

هر چه هست در همین اقیانوس است اگر از آن بگریزی و دل به خوشیهای دنیا ببندی نمیتوانی به غایت خلقت خویش دست پیدا کنی حتی گاهی انسانها در این کناره گیری به جایی میرسند که خداوند در وصف آنها میفرماید:

" کام میرانند و میخورند همانگونه که میخورند چارپایان."( سوره محمد (ص) – 12)

دو راهی سختیست.

یک طرف دنیا با این همه جاذبه. یک طرف خدا با آن همه سختی. یک طرف کفر یک طرف ایمان به غیب. همه چیز از همین ایمان به غیب شروع میشود. اینجا راه آدمها از هم جدا میشود. راه که انتخاب شد رهروان هر راه هم از هم متفاوتند. برخی مشتاق و ثابت قدم . برخی ملول و سست قدم.

راه خدا را که انتخاب کنی تازه اول راهی. بهشت را به بها دهند نه با یک تصمیم در همان اول راه. خداوند در سوره آل عمران آیات 138 تا 142 میفرماید:

" این (قرآن) برای عموم مردم , بیانی , و برای پرهیزکاران راهنما و پندی است.

و(شما مسلمانان ) اگر ایمان دارید هرگز سستی نکنید و از (فوت غنیمت و متاع دنیا) اندوهناک نباشید! زیرا شما (از ملل دیگر دنیا) برتر و (پیروزمند تر) هستید.

اگر به شما آسیبی رسیده , به دشمنان شما نیز( شکستی سخت) مانند آن رسید, و ما این روزهای (شکست و پیروزی) در میان خلایق میگردانیم, که خداوند (مقام) اهل ایمان را (به امتحان) معلوم دارد, و از شما آن را که در دین ثابت است گواه دیگران کند.و خداوند ستمکاران را دوست ندارد.

وتا آن که اهل ایمان را( از هر عیب و نقص) پاک و کامل کند و کافران را ( به کیفرستمکاری) محو و نابود گرداند.

آیا گمان میکنید که به بهشت داخل خواهید شد, بدون آنکه خدا (شما را امتحان کند و ) آنان را که (در راه دین) جهاد کردند و آنها را که (در سختیها) صبر و مقاومت نمودند ( مقامشان را بر عالمین ) معلوم گرداند؟"

این آیات یاد خیلی از بندگان صالح خدا را در ذهن زنده میکند. که در قله مرتفعی از آن حضرت ابراهیم (ع) قرار دارد که با تیغ رضای خویش فرزند دلبندش را - به فرمان معبود- قربانی میکند. (تصادفا کامل شدن این مطلب در سالروز آن امتحان بزرگ صورت گرفت. )

و یاد خیلی های دیگر از ابتدای تاریخ تا کنون.

.... امام خمینی فرمود"جنگ نعمت است"...

شاید یک دلیلش این باشد که زمینه برای شناخته شدن همین بندگان فراهم شد. شهید بابایی. شهید چمران و.... و شهید مدق.

من با خواندن آیه آخر به یاد شهید مدقّ می افتم. حکایتش بماند برای فرصت بعد....

در پناه حق

دی ماه 1385


 
comment نظرات ()
 
بصیرت می خواهم
نویسنده : پرستو - - ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳٩٠
 

بسم النور

گاهی آنقدر همه چیز این دنیا در نظر آدم نیست و فانی می شود- حتی خود آدم- که دیگر برای توصیف خداوند، حتی «الله اکبر» گفتن هم آدم را راضی نمی کند؛

چراکه هیچ نیست جز او، بزرگتر در مقابل چه چیز؟ مگر چیزی جز او هست که خداوند از آن بزرگتر باشد؟

کاش این مطلب همیشه یادم باشد، کاش یادم نرود.

***

خسته بودم، لبریز شده بودم؛ همه آنچه در دلم انباشته شده بود به یکباره فوران کرد و گدازه های سوزاننده آن چیزی جز خودم را نسوزاند؛ چیزی جز توشه ام و کوله بارم را نسوزاند. بر دامن احدیت او گردی نمی نشیند، چه او را بستایند، چه ناسپاسی کنند.

شکایت کردم؛ گفتم اول ظرف وجودم را بزرگتر کن، بعد مشکل بزرگتری نصیبم کن. غافل بودم از اینکه این خودِ مشکل است که ظرف وجود انسان را بزرگتر می کند.

یقین پیدا کرده ام که زندگی بیشتر از آنکه زیبا باشد و فرصتی برای درک زیباییها، سخت است و میدانی است پرهیاهو برای سنجش شایستگی ها. میدانی پر از بلاو مصیبت که گاه از در و دیوار آن بلاست که بر سر انسان می بارد و او را به بوته آزمایش می کشد؛ و در میان این همه هیاهو و بلا، وقتی کسی را جز خداوند نداشته باشی که فریادرست باشد، سکوت او دردناکترین درد است که بر جانت می نشیند.

دنیا محل آسایش نیست. شاید گاهی بتوان آن را به شکنجه گاه تشبیه کرد. وقتی از  این همه مشکل به پروردگار هم شکایت می کنی چیزی جز سکوت نمی شنوی؛ نمی دانم حکمت این نوع برخورد با این بنده های تبعید شده به این سیاره خاکی چیست؟!

اما این را دریافته ام که خودم بصیرت ندارم و همه کارهای خدا از روی حساب است. منم که نمی دانم، و درک نمیکنم. کاش می فهمیدم و با اشتیاق مشکلات را به جان می خریدم. کاش خدا این بصیرت را به من عطا می کرد.

بصیرت می خواهم.

شنیده بودم : «آن نَفس که شد عاشق، امّاره نخواهد شد.»

از این رو برای خلاصی از گناه، از خداوند «عشق» خواستم.

می دانستم که آرامش واقعی در دو جهان در گرو عشق به خداست. حاجتم عشق به خدا شده بود.

اما گویا تا «بصیرت» نباشد «عشق» هم نخواهد بود؛ چراکه بدون بصیرت و فهم آنچه بر انسان می گذرد، عشق به خداوند نیز پایدار نخواهد ماند و با تلنگری و با پیشامد مشکلی بنای زیبای عشق الهی فرو می ریزد.

از خدا بصیرت می خواهم برای درک حکمتش و درک حقایق.

و البته پیش از بصیرت «صبر» می خواهم تا تحمل کنم آنچه او حکمتش را می داند و من نمی دانم.

صبر می خواهم تا به ناسپاسی و ناامیدی دچار نشوم.

اللهم اخرجنی من ظلمات الوهم

و اکرمنی بنور الفهم

اللهم افتح علینا ابواب رحمتک

وانشر علینا خزائن علومک

برحمتک یا ارحم الراحمین

2 دی ماه سال 1388

 


 
comment نظرات ()
 
برنگردی دو بار می میرم
نویسنده : پرستو - - ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ تیر ،۱۳۸٩
 

 

ya mahdi

بی تو بی همقطار می میرم

من از این انتظار می میـرم

منو از روز رفتــنت کشتـی

برنگردی دو بار می میــرم

 

همه ســــا ل بی تـو یـک روزه

من به روزای هفـــتــــه بدبیــنم

حالم از بعد رفتنت خوش نیست

همه روزا رو جمعــــه می بینم

 

مثل پروانه ای که تو پیله ست

دلم از این همــه قفـــس خــونه

جز تو که روزگــــارمـو دیدی

دیگه کــی حال ما رو میدونه؟

 

من، دارم از تب تو می سوزم

دل دریا رو آب کن، برگــــرد

زندگیـــم انتظــــــارته هر روز

زندگیمو رهــــا کن از این درد

  

بی تو بی همقطار می میرم

من از این انتظار می میـرم

منو از روز رفتــنت کشتـی

برنگردی دو بار می میــرم

 

همه ســــا ل بی تـو یـک روزه

من به روزای هفـــتــــه بدبیــنم

حالم از بعد رفتنت خوش نیست

همه روزا رو جمعــــه می بینم

"با صدای علی لهراسبی" 


 
comment نظرات ()
 
اشک مهتاب
نویسنده : پرستو - - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ،۱۳۸۸
 

 

 

 

به من گفتی که دل دریا کن، ای دوست

همه دریا از آن مـا کن، ای دوست
دلــم دریا شد و دادم بـه دستت
مکش دریا به خون
پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو بـا جامی ربـودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جـام گـــوارا 
تو نیلوفر شدی 
من اشک مهتاب
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پـر از مهتــابه امشب 
پلنـگ کوه ها در خوابـه امشب
به هر شاخی دلی سامان گرفته 
دل من در تنم بی تابـه امشب
دل من در تنم بی تابـه امشب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همـــه دریا از آن مـا کـن ای دوست
دلــم دریـــا شد و دادم بـه دستت
مکش دریا به خون
پروا کن ای دوست

 

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

 

شاعر: سیاوش کسرایی

 


 
comment نظرات ()
 
که گفت زود می رسی؟؟؟ چه دیـــــــــــــــر زود می شود!
نویسنده : پرستو - - ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۸
 

 

بسم المعبود

 

.

..

...

" قــرار بود نامه ام رنگ درد نگیرد، که گرفــت...

  قــرار بود نامه ام رنگ گلایه نگیرد، که گرفـت...

.

کسی نیست بگوید به جای نوشتن نامه، عـــــاشق بــاش!

.

عزیز دل

.

عزیز دلم

.

منتظر آن دمم که نگاهم کنی

منتظر آن دمم که نگاهم کنی و ثانیه ها به احتـرام نگاهت، بایــستـنـــد لااقـــل.

.

از حال دل تحلیل شود

و مردمان بخندند

و کودکان معصوم  فقر، لباس عافیت بپوشند

و نـــاجوانمرد از شــــرم بمیــــرد

.

عزیز دل...

.

کودکان معصوم فقر...

.

.

بگذار بنویسم

به یک بار نوشتنش که می ارزد

.

من هیـــچ وقـــت به وعده هایم وفادار نبوده ام ... مــی دانم

.

یا یــاری ام کن که برای تو باشم ؛

یا برای همیشه نام مرا از دفتر مدعیان عشقت خــط بــزن

.

همین

.

.

ببخــش

.

دوبـاره تنــد رفتـم

.

دوباره تند رفتم

.

تند رفتم

.

عزیز دلم از نو می نویسم

...

السلام علیک...

"

...

..

.

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست

گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

.

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش

کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست


 
comment نظرات ()
 
جا مانده
نویسنده : پرستو - - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٧
 

به نام دوست

همیشه ماه رمضان برایم زیباترین ماه بود. آرامشی که دراین ماه به سراغم می آمد را در هیچ ماهی تجربه نمی کردم.

از ماه ها قبل نقشه کشیده بودم و برای درک فیضش لحظه شماری میکردم. فکر نمیکردم جواب این همه چشم انتظاری را اینگونه بدهد. بی اعتنا از کنار من گذشت. البته من در باغ نبودم. میدانم...

کمترین لذت ماه رمضان که چیدن سبزی تازه از باغ بود هم از من سلب شد. فکر میکردم در قبال آن چیز بهتری را به دست آورده ام . اما آن چیزی که آب می پنداشتم چیزی جز سراب نبود. اینجا همه چیز به هم ریخته است. انگار رسیدن به نتیجه اصلا موضوع مهمی نیست. غرق در قرآنیم اما بدترین روزهایم را در اینجا تجربه کردم!! 

این روزها با انتظار تلخ و عذاب همراه بود. به اندازه تمام عمرم دراین چند روز منتظر بودم و حرص می خوردم. آنقدر که در شب نوزدهم یادم رفته بود چه باید بکنم.. حافظه ام تهی شده بود! ... همینطور  در گوشه ای از نمازخانه مصلی نشسته بودم. بغل دستی ها یاریم کردند  و بعضی اعمال را به یادم آوردند. به فاطمه عزیزم پیغام دادم که یاریم کند . گفت فکر کن به کارهایی که باید انجام میدادی و کارهایی که نباید انجام میدادی و در این راه، راهنمایی بهتر از قرآن نیست.

ساعت سه به حیاط مصلی رفتم. فکر کردم مراسم تمام شده. وقتی با تاکسی از مصلی خارج میشدیم تازه ندای "بعلی.... بعلی ... " را از زبان حجة الاسلام آقاتهرانی شنیدم!!!! وای! شب قدر قرآن به سر میگیرند!!!

احساس خسران میکردم. امکان برگشت هم نبود. ناراحتی های این چند روز بد جوری حافظه ام را لگد مال کرده بود.

امشب هم شب قدر است. من یکی از محتاج به دعاهای اصلی این شب هستم.

خدایا... نمیدانم این تلخی کشنده را برای چه به من چشاندی؟ تلخی که در چیزی شبیه شکلات نهفته بود. فقط میدانم تو بهتر میدانی.

 


 
comment نظرات ()
 
ماجرای عشق یک اردک
نویسنده : پرستو - - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٧
 

این داستان واقعی است!

 

دو روز بود که خبری از خانم و آقای اردک نبود... اونها هر روز صبح میرفتن توی مزرعه های اطراف و غروب برمیگشتن خونه. این غیبت باعث شد صاحبشون بره دنبالشون بگرده. با صحنه غم انگیزی روبرو شد. آقای اردک بالا سر جسد همسرش نشسته بود. گویا مزرعه سمپاشی شده بود و خانمش از اون سم خورده بود... صاحبش اونو یه جایی همون اطراف دفن کرد و اردک سوگوار رو برگردوند خونه. فردای اون روز بازم دیدن خبری ازش نیست. رفتن دنبالش دیدن همون جایی که همسرش دفن شده بست نشسته. خیلی غمگین بود. خلاصه اونقدر این بی تابی تاثیر گذار بود که صاحبخونه مجبور شد یه اردک عین همون که مرده بود بخره و بیاره خونه. اردک بیچاره فکر کرد همسرش برگشته. (خوب عقلش نمیرسید طفلک)... از اون به بعد بازم سرحال شد. سایه به سایه همراهشه... عجب الفتی!

 

 


 
comment نظرات ()
 
خواهم روم مصلی بهر نماز عشقت
نویسنده : پرستو - - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٧
 

ما تشتهی که فرمود، لاتسرفوا ندارد

این دل که اشتهایی، جز روی او ندارد

 

ای غافلان مگویید، این خانه را رها کن

هستی برون ز کوی، او رنگ و بو ندارد

 

گر رنج می نخواهی، با اشک شو گناهان

اما گناه عشق، من شستشو ندارد

 

قومی به جستجویت، آواره کو به کویند

در قلب من که هستی، این جستجو ندارد

 

تا کی به ناله و غم، اشک از بصر بریزم

مولا بیا که دیگر، این دل صفا ندارد

 

ارباب نازنینم، شرمندۀ تو هستم

بنگر غلام خود را، کو آبرو ندارد

 

خواهد دلم بگوید، از درد و رنج برایت

اما توان گفتن، را مو به مو ندارد

 

خواهم روم مصلی، بهر نماز عشقت

می دانم این نمازم، جز خون وضو ندارد

 

جان میدهد غلامت، مولا بیا نظاره

جز دیدن تو دیگر، او آرزو ندارد

 

"حاج آقا پناهیان


 
comment نظرات ()